۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

عاشقانه های بی تاریخ. شماره چهل ویک تا پنجاه اسماعیل وفا یغمائی



ترا دوست دارم ای محبوب41

ترا دوست دارم ای محبوب
ای معشوق، ای زن
تا نه نیمی از جهان
بل تمام جهان را ، تمام آدمیان
را دوست داشته باشم
ترا دوست دارم ای محبوب 

تا تمام زنان را دوست داشته باشم
حتی زنانی که مرا ترک کرده اند
و زنانی که ترکشان گفته ام




ترا دوست دارم ای محبوب
تا طبیعت را
و جان زنانه طبیعت را دوست داشته باشم
طبیعت را که می روید وبارور می شود
طبیعت را که می زاید و میبخشد و میپرورد
چون زنی، مادری، معشوقی، خواهری و یا دختری
طبیعت که ما را چون مادری از آغوش خود بر می آورد
چون زاده می شویم
و طبیعت که ما را در آغوش می کشد
چون میمیریم



ترا دوست دارم ای محبوب
تا صلح را دوست داشته باشم
چون لبخند تو
تا زیبائی و مهربانی را
چون رخسار و گیسوان و دستان تو
تاشعور را
چون اندیشه تو
و تا طعمهای جهان را دوست داشته باشم
چون طعم لبان تو و طعم پوست تو


ترا دوست دارم ای محبوب
تا بتوانم ترا دوست داشته باشم
و بتوانم خود را بشناسم و دوست داشته باشم
ترا دوست دارم ای محبوب
تا بتوانم ببینم و بشنوم
ببویم و لمس کنم و بچشم
تا بتوانم شاعر باشم و خاموش نمانم
و مردان شعرهای مرا
در گوش محبوب خود زمزمه کنند
و زنان را دوست بدارند
ترا دوست دارم ای محبوب....ا



تابلوی ضمیمه کار اسماعیل وفا یغمایی
  عشق.42


که بودم
بسی سالها قرنها در کرانی
یکی دشت بی حاصل بی نشانی
به زیر یکی گمشده آسمانی
نه در آن سرودی
نه آواز رودی
نه اندر اجاقی در آن، رقص آتش در آغوش دودی
نه بود و نبودی،
و تو آمدی عاقبت
همچو ابری که لبریزآواز وباران
و باریدی وبنگر اکنون
ز هر گوشه ام جویباری غزلخوان
و آغوش من ای گل از معجز عشق
بهاران و روییده در آن
هزاران گلستان.
    چرا دوستت دارم؟.43

میپرسی که:1
چرادوستت دارم
و می گویم:1
چون آسمان باید سپیده دم
تمام زمردهای نهانش را اشکار کند
و آسمان باید شبانگاه تمام الماسهای درخشانش را
بر مخمل تاریکش بیاراید
چون مرغ خاکستری شب باید در نیمه شب بخواند
با خاکسترهایش
و خروس در سحرگاه با شعله هایش.1


می پرسی که:
چرا دوستت دارم
و می گویم:
چون ابرها باید ببارند اعجاز شان را
و زمین باید برویاند جادوی زوال ناپذیرش را
چون عقاب باید در آسمان بالهایش را بگشاید
و بز کوهی بر صخره ها سمهایش را بکوبد.


می پرسی که

چرا دوستت دارم
و می گویم
چون نه فیلها، که زنبوران عسل پروردگاران شهدند!
و نه ببرها ،بل گاوان فربه آفریدگاران شیر!
زیرا گربه خفتن را بیشتر دوست می دارد در روز
و سگ بیداری را شب



می پرسی چرا دوستت دارم
و می گویم
چون مردان باید زنان را دوست بدارند به شیدائی
وزنان باید مردان را دوست بدارند با شور
زیرا مردان را و زنان را و کشش جادوئی عشق را
نه قانون مفنگ موقت پر رقت مفتیان
بل همان قانون جاودان بر آورده است
که آسمان را در سپیده دم آبی
و در نیمه شب تاریک خواسته
و خروس را در سپیده دم
و مرغ شب را در نیمه شب به نوا
و ابرها را بارنده
و زمین را روینده
و عقاب را در اسمان
و بز کوهی را بر صخرها
و.........1
میپرسی چرا دوستت می دارم؟
1

در این هوا که منم .44

 در این هوا که منم
و بر این زمین،
نه خدا را دیگر کرشمه ایست
و نه شیطان را
[که خسته از کشاکش
 در دوسوی من سر بر شانه من نهاده اند]
تنها کرشمه، کرشمه توست ای زیبا
ای کوچک
چون شعله ای رقصان
در میان زمان و کهکشانها
و دل من
 که در آن پیدا میشوی و پنهان میشوی
***
بیهوده و بی مقصد میگذرم
از خم این خیابان وپیچ کهکشان
و هیاهای زمان و آدمیان و ستارگان غبار شده،
پیر و خسته میگذرم در تاریکی
بی هیچ حسرتی وآرزوئی وهنوز
بی آنکه بخواهم
در دلم آواز میخوانی تو
و بر چشمه های گمشده در غروبهای جانم،
 و بازتاریکی رنگ میبازد
و نور آغاز میشود.....

صدای تو.45

چنان صدای تو زیباست
چنان صدای توگرم است و روشن و تاریک
چنان صدای تو عریان
که می توان در آن
ز هایهوی جهان و هر آنچه اندر آن
گریزگاهی یافت.
چنان صدای تو زیباست
که ناگهان، دانستم
که دور از من و چشمان من دو گوش من
درون خلوت خود باصدای زیبایت
به عشق، مشغولند!

 کابوس و رویا.46
همه شب
در این جهان سراپا شب
بی تو رؤیای من کابوسهاست ای رؤیا
و همه شب
در این جهان سراپاشب
کابوس های من روز است ورویا
چون می آئی و میخرامی
در زیر پلکهای بسته من
همه شب
در این جهان سراپا شب....






زیبائی ای زیبا.47
  
زیبائی ای زیبا
دیریست اما،فراموش کرده ام که زیبائی
زشتی ای زیبا
دیریست اما فراموش کرده ام که زشتی!
و نه من
که دیریست از چشمان من
عشق است که ترا مینگرد
به هزار رنگ و آهنگ






......
غزل.48

ای دوزخی تن تو! به گرما بهشت من
زیبای تلخناک من ،ای شهد زشت من
آب و هوا و خاک من و آتش منی
کز چار عنصر تو سرشتند خشت من
فارغ زدیر و مسجد و معبد منم که تو
دیر منی و مسجد و معبد،  کنشت من
آواره ام میان لبانت به بوسه ها
ای خوش حکایت من واین سرنوشت من
ای آفتاب عشق بتاز و بسوز چون
بی آب مانده بی شررت  کار و کشت من
گر بی توام بهشت مرا دوزخ است و گر
با من توئی سراسر دوزخ بهشت من
گو با فقیه کزمن و شیطان مگو«وفا»
من سرگذشت اویم و او رو نوشت من

  

عشق و مرگ و شهد.49

تام تام تام تام
در زیر چهار ماه عقیقی
مردگان بر طبل میکوبند پیرامون ما
مردگان آشنا با چشمهای بسته ی شاد
در زیر چهار ماه و بیشمار ستاره
مردگان بر طبل های شن میکوبند رقصان و پیچان
پوم پوم پوم پوم
و میان ما و مردگان مشعلهای زرد می سوزند
رقصان و روان
جشن عروسی و مرگ ماست
موج بر میدارد پیکرم چون پلنگی
سینه بر پستانهای تاریکت میسایم
دهانم در دهانت فرومیریزد
لبانم بر لبانت ذوب میشود
و چشمانم درچشمانت میچکد
تام تام تام تام
پوم پوم پوم پوم
باد میوزد و غبار از کتفهایم برمیخیزد
باد میوزد و کتفهایم را جارو میکند
شن میشود پیکرم
غبار میشوم و بر تو فرومیریزم
و غبار میشوی وفرومیریزی
و باد ما را بر میخیزاند و میبرد و فرومیریزد
در بیابانهای بی نام تا ابد
تام تام تام تام
در زیر چهار ماه عقیقی
مردگان بر طبل میکوبند
مردگان آشنا با چشمهای بسته شاد
پوم پوم پوم پوم

تابلوی ضمیمه کار اسماعیل وفا یغمایی
چقدر ناتوانیم با پیکرهامان.50


تن تو چه اندک است و تن من
تن من چه محدود است و تن تو
و چقدر ناتوانیم با پیکرهامان
برای این عشق، که بسیار است و بی پایان و توانا
در برابر تو
به ناتوانی حیرت میکنم
و ترا مینویسم با کلماتی که مرا مجال میدهند
تا اندک نباشم و نامحدود
تااندک نباشی و نامحدود...







تابلوی ضمیمه کار اسماعیل وفا یغمایی

۱ نظر:

سه قصه گفت...

lچقدر کارهاتون قشنگه. پر معنی و عمیق. مرسی. من که خیلی لذت بردم. مانا باشید.

عاشقانه